اسمس

خرید بک لینک
من ز هر درد نمی گردم دنگ دردی آن سره سرهنگ بیار روز جامست نه نام و ناموس نام از پیش ببر ننگ بیار کیمیایی که کند سنگ عقیق آزمون کن بر او سنگ بیار صیقل آینه نه فلکست ز امتحان آهن پرزنگ بیار چشمه خضر تو را می خواند که سبو کش دو سه فرسنگ بیار پس گردن ز چه رو می خاری نک ظفر هست تو آهنگ بیار حرف رنگست اگر خوش بویست جان بی صورت و بی رنگ بیار کم کنی رنگ بیفزاید روح بوی روح صنم شنگ بیار لب ببند از دغل و از حیلت جان بی حیلت و فرهنگ بیار 1110 از لب یار شکر را چه خبر وز رخش شمس و قمر را چه خبر با دمش باد بهاری چه زند وز قدش سرو و شجر را چه خبر گر جهان زیر و زبر گشت از او عاشق زیر و زبر را چه خبر چونک جان محرم اسرارش نیست از رهش اهل خبر را چه خبر گر چه نرگس نگرانست به باغ از چمن نرگس تر را چه خبر گفته هر قوم هم از مستی خویش که ز ما قوم دگر را چه خبر گفت چونی و دل تو چونست از دل این خسته جگر را چه خبر با ملک تاج و کمر گر به همند از ملک تاج و کمر را چه خبر کم کن این ناله که کس واقف نیست ز آه عشاق سحر را چه خبر 1111 روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر هر بسته ای که باشد امروز برگشاید دل در مراد پیچد چون باز در کبوتر هر بی دلی ز دلبر انصاف خود بیابد هر تشنه ای نشیند بر آب حوض کوثر هر دم دهد بت من نو ساغری به ساقی کامروز بزم عامست این را به عاشقان بر یک ساغر لطیفی کز غایت لطیفی گویی همه شرابست خود نیست هیچ ساغر 1112 بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او جهانی روشن چو آسمانی بگشاده در بیانی مقرر مقرر زین گونه درگشایی داده تو را رهایی از حبس خاکدانی مکدر مکدر بنهاده نردبانی از صنعت زبانی بر بام آسمانی مدور مدور نور از درون هیزم بیرون کشید آتش آتش ز خود نیامد منور منور آتش به فعل مردم زاید ز سنگ و آهن و اختر به امر زاید مدبر مدبر مر هر پیمبری را بودست معجز نو چون نیست معجزه او مشهر مشهر مسعود از اوست نحسی فردوس از او است حبسی محکوم از اوست نفسی مزور مزور این منبر و مذکر در نفس توست در سر اما در این طلب تو مقصر مقصر 1113 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
اسمس...

ما را در سایت اسمس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehosh بازدید: 115 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

هر عنکبوت جوله در تار و پود آن چه از ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند وان کو ز چه برافتد در جام و ساغر افتد مستیش در سر افتد پا را ز سر نداند 847 پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند از پاک می پذیرد در خاک می رساند در عشق بی قرارش بنمودنست کارش از عرش می ستاند بر فرش می فشاند باری نبود آگه زین سو که می رساند ای کاش آگهستی زان سو که می ستاند خاک از نثار جان ها تابان شده چو کان ها کو خاک را زبان ها تا نکته ای جهاند تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه کان بیشه جان ما را پنهان چه می چراند این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو ای آه را پناه او ما را که می کشاند شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد شیری که خویش ما را از خویش می رهاند آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو ما را به این فریب او تا بیشه می دواند چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند 848 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد گل ها به عقل باشد یا خار خار ماند جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی جانت کنار گیرد تن برکنار ماند چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز در غار دل بتابد با یار غار ماند 849 ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند ای یوسف امانت آخر برادرانت بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند آن ها که این جهان را بس بی وفا بدیدند راه اختیار کردند ترک حیات کردند بسیار خصم داری پنهان و می نبینی کاین جمله حیله کردی ویشانت مات کردند شاهان که نابدیدند چون حال تو بدیدند از مهر و از عنایت جمله دعات کردند با ساکنان سینه بنشین که اهل کینه مانند طفل دینه بی دست و پات کردند آن ها نهفتگانند وین ها که اهل رازند از رنگ همچو چنگی باری دوتات کردند اندیشه کن از آن ها کاندیشه هات دانند کم جو وفا از این ها چون بی وفات کردند 850 یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند جان های جمله مستان دل های دل پرستان ناگه قفص شکستند چون مرغ برپریدند مستان سبو شکستند بر خنب ها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند او را دگر کی بیند جز دیده ها که دیدند یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند 851 ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید در خانه خیالت شاید که غم درآید
اسمس...

ما را در سایت اسمس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehosh بازدید: 107 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی